خانه فيروزه ای

برای تولد حضرت محمدص

نویسنده: لیلی شیرازی
هر‌تولدی زیباست؛ اما تولد پروانه‌ها زیباتر است. تو پروانه بودی و تولد تو به همه یاد داد که نباید با ناامیدی در پیله ماند....
هر‌تولدی زیباست؛ اما تولد پروانه‌ها زیباتر است. تو پروانه بودی و تولد تو به همه یاد داد که نباید با ناامیدی در پیله ماند.
هر‌تولدی زیباست؛ اما تولد ماه زیباتر است. تو ماه بودی و تولد تو به همه یاد داد که نباید با ترس در پشت ابر ماند.
هرتولدی زیباست؛ اما تولد گل‌ها زیباتر است. تو گل بودی و تولد تو به همه یاد داد که نباید با غصه در غنچگی متوقف شد.
* * *
تولد تو، تولد باغ‌ها در جهانی بود که مردمانش درخت را نمی‌شناختند. و تولد آسمان بود برای مردمی که تنها زمین را دیده بودند. و تولد دریا بود در جهانی که مردمش آب را نمی‌شناختند.
هیچ می‌دانی که جهان، روزگاری این‌طور بود؟
* * *
روزگاری جهان تار عنکبوتی بود که تمام مردم در آن اسیر بودند؛  در کنجی از تاریکی. چرا که خورشید هنوز متولد نشده بود. همه جا سرد بود. زمستان تاریکی سال‌ها ادامه داشت. ابرهای تاریک در تمام جهان زار می زدند. دختران پیش از آن‌که به حرف بیایند می‌مردند. پنحره‌ها بسته بود. هیچ دری به‌سمت نور باز نمی‌شد و حکیمان را در آتش می‌سوزاندند و پروانه‌ها را در پیله
می‌کشتند.
* * *
روزگاری پرندگان بلد نبودند پرواز کنند. بال نداشتند. حسرت داشتند. چرا که آسمانی نبود و سقف تمام خانه‌ها کوتاه بود. روزگاری که از خانه‌‌ها صدای گریه می‌آمد. روح‌ها مچاله بودند و صداها آن‌قدر خفه بود که شنیده نمی‌شد. کسی شعر خوب نمی‌خواند. کسی بهار را بلد نبود. آب دریا را نمی‌دانست. کسی به سفر نرفته بود. دنیا را پیدا نکرده بود. چشم‌های کسی باز نبود. دست‌های کسی به میوه‌ها نمی‌رسید. چه می‌گویم؟ چه میوه‌ای؟ اصلاً درخت‌ها میوه نداشتند. چه می‌گویم؟ چه درختی؟ اصلاً زمین بیچاره درختی نداشت.
مردم کورمال‌کورمال همه در خواب راه می‌رفتند و به هم تنه می‌زدند. هر ازچندگاهی درگوشه‌ای از زمین دعوا می شد و صدای شیونی می‌آمد. مرگ آن‌جا ایستاده بود. سایه‌ی مرگ همه‌جا بود و نشانی از تولد نبود.
تا تو به دنیا آمدی!
* * *
نفس‌ها حبس شد. از جایی موسیقی بلندی شنیده شد.  مردم که خسته و زرد بودند دنبال صدای عجیب گشتند. صدا از بالا بود. آسمان متولد شد. مردم مسحور آسمان بودند. خورشید متولد شد. آن‌ها که نور را نمی شناختند فریاد زدند و آن‌ها که تاریکی را نمی‌خواستند از خوشی به گریه افتادند.
مردم دسته‌دسته، به سمت دریاها می رفتند. دریا متولد شده بود. مردم گروه‌گروه به سمت آینه‌ها می‌رفتند. زیبایی متولد شده بود. خدای من باورکردنی نبود. چیزی به نام گل وجود داشت؛ چیزی به نام سرود؛ چیزی به نام مهتاب.
تو به دنیا آمده بودی و تولد تو، تولد دانستن و رها‌شدن بود. بدان تا رها شوی. سرت را رو به آسمان بلند کن تا نور به جانت بنشیند. خاک نباش. سرد و سخت و تاریک و بی رؤیا. آتش باش. با زبانه‌هایی برای سوزاندن هرچیز که دست‌هایت را، چشم‌هایت را و دهانت را بسته است.
وقتی پیامبری به دنیا می‌آید، تنها امید است که متولد می‌شود و بهار، خورشید، چشمه، آواز، آهو و جاودانگی با امید به دنیا می‌آیند. وقتی پیامبری متولد می‌شود شعر است که به دنیا می‌آید و تاریکی که گوشه‌ای ایستاده و بساط تارعنکبوتی بدبوی و سستش را در دست دارد، از خشم به‌صورت خودش چنگ می‌زند.
تو اما به آن جا نگاه نکن.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code